انسان و رنج


وقتی سخن از «رنج» به میان می آید، جز به انسان نمی توان اندیشید ؛ زیرا از میان همه آفریده های خدا، فقط خانه اوست که گاه ابری می شود و گاه حتی در آتش فرو می رود.
میان رنجوری و آدمیزادگان، رابطه ای است که از صبح ازل بوده است و گویا تا شام ابد، باقی خواهد ماند! این رابطه ناگسستنی، از کجا آب می خورد و چرا غیر انسان، طعم رنج و بلا را نمی چشد؟ شاید بتوان این دستْ پرسشها را به فلسفه واگذاشت، و البته بیشتر فلسفه های اگزیستانسیالیستی و یا هر نوع تفکری که حیات آدمی و شئونات زیست انسانی را می کاود.
اما «اگر فلسفه از راه قیاس کلیات، در جستجوی کشف مسائل زندگی است، در ادبیات، از راه کاوش در موارد تک و بی نام و نشان، به همان کلیات می رسند، پس ادبیات، روی دیگر سکه فلسفه است؛ زیرا برخورد یک نویسنده یا شاعر با زندگی و مسائل آن، فلسفه اوست». بنابراین، کشف رابطه انسان با رنج، هم وظیفه فلسفه های حیاتْ محور است و هم یکی از تعهدات ادبیات. حتی اگر دین را به تعریف برخی از فلاسفه معاصر، همان «رنج مقدس» بدانیم، دین نیز وارد این عرصه پرتکاپو خواهد شد. بدین رو قرآن نیز که از این رابطه سخن گفته است، هم فلسفه و هم ادبیات را، افقی نوگشوده و موضوعی تازه و اساسی، پیش روی آنها نهاده است.
قرآن کریم در سوره بَلَد، آیه چهارم، سخن از خلقت انسان در «کَبَد(رنج)» به میان آورده و اینکه آفرینش او در ظرف رنج و محنت بوده است. این اشاره قرآنی، کسان بسیاری را به تفکر واداشته و برای حلّ این معما و به بهانه شرح و تفسیر آن، علل و توجیه های فراوانی ساخته اند.
در فلسفه های اگزیستانسیالیستی نیز در این باره، بحث و گفتگوهای بسیاری شده است و همگی در پی آن اند که بدانند چرا انسان باید رنج بکشد و چه رابطه گوهری، میان رنج و سرشت آدمی است؟ هرچه این رابطه به ژرفای وجود انسان، نزدیک تر باشد و با لایه ای درونی تر در انسانْ گره خورَد، معنای آیه پیش گفته، آشکارتر می شود. نباید و نشاید رنجی را که قرآن به خلقت انسان معطوف می کند، به مرارتهای روزمرّگی و ناکامیهای معمول، تنزّل داد ؛ اگرچه تا آنجا نیز پیش می رود و دامن خود را همه جا می گسترد.
یک تفسیر

شاعران و گویندگان بزرگ سرزمین ما، که بیش از همه طبقات علمی (همچون فلاسفه و متکلمان و...) به آدمی و رنجی که می بَرد، توجه کرده اند، آیه سوره بلد را در جایی از آثار خود آورده و بدان پرداخته اند، و گویا همگی آنان، هماره درباره آن می اندیشیدند ؛ زیرا در همه دیوانهای بزرگ و کوچک فارسی، رنج آدمی و مرارتهای روح انسان، موضوع سخن بوده است ، گاهی به لفظ «رنج» و گاهی به الفاظی دیگر همچون غم و اندوه و محنت و... .
رنجی چنین که با گِل انسان سرشته است، درمانی از نوع آنچه در کتابهای قانون و شفا آمده است، ندارد.
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید:
هیهات که رنج تو ز قانونِ شفا رفت!
زیرا به سرشت انسان و حکمت آفرینش او و برنامه خلقت، منسوب است:
گر رنجْ پیشت آید و گر راحت، ای حکیم!
نسبت مکن به غیر، که اینها خدا کند.
البته همه اسباب و منشأهایی که برای غم و اندوهِ خود می شناسیم، در جای خود، حق است ؛ اما علّت العلل و سائقه اصلی آن، برنامه ای است که خداوند در آفرینش انسان و هدایت او به سمت «کمالِ ممکن» در نظر گرفته است. تا آنجا که می توان این برنامه ویژه را فقط در کارنامه انسان دید و بس. فرشتگان، هرگز رنجور نمی شوند و در این آسودگی مطلق، دیگر موجودات زنده عالم، همچون فرشتگان اند.
رنج، چونان اختیار، همسانِ دین و مانند بسیاری دیگر از خصایص بشری، آشیانه ای دیگر نمی شناسد و به جایی دیگر پَر نمی کشد. میان انسان و این پدیده شگفت حیات بشری، چنان ارتباط محکم و همراهی همیشگی و اتّصال دائمی است که گویا آن دو، عاشقان یکدیگرند و یکی را برای دیگری آفریده اند.
مولوی این حقیقت تلخ و شیرین را در چندین جای مثنوی، یادآور شده است و منکران را به خواندن سوره بلد، از آیه «لا اُقسمُ» تا «فی کَبَد» حوالت می دهد:
عاشق رنج است انسان تا ابد
خیز و لا اُقسم بخوان تا فی کبد.
یعنی اگر باور نداری که چنین عشق و رابطه ای میان انسان و رنج وجود دارد، برخیز و قرآن را بگشا و سوره «لا اُقسم» را تا آیه چهارم آن بخوان. سپس دلیلی نیز برای آن می آورد که شنیدنی است:
غیرت حق است و با حق، چاره نیست
کو دلی کز عشق حق، صد پاره نیست؟
یعنی قضای الهی (غیرت حق) بر این قرار گرفته است که دل آدمی، هماره صد پاره باشد و چاره ای جز این نباشدش.
تعبیر به «عشق» از رابطه ما بین انسان و غم، از سر مبالغه و کنایه است ؛ زیرا انسان به واقع، عاشق رنج خود نیست ؛ بلکه آنچنان گفتار و رفتار و سرنوشت وی به رنج می انجامَد که گویی آن را قصد کرده و دوست می داردش.





آثار و فواید رنج

همو (مولوی) فواید و آثاری بر این رنجِ غیر اختیاری می شمرد ؛ از جمله آن را موجب «تطهیر» می داند و این در حالی است که انسان، خود از آن غافل است:
چون بلای دوست، تطهیر شماست
علم او بالای تدبیر شماست.
نظامی در مخزن الأسرار ـ که حکیمانه ترین اثر اوست ـ ، به گونه ای دیگر، آن را بازگفته است و از رابطه عاشقانه انسان و رنج، پرده برمی دارد:
ما ز پیِ رنج پدید آمدیم
نَز جهتِ گفت و شنید آمدیم.
«از پی رنجْ پدید آمدن» مبالغه ای دیگر در بیان آن ارتباط و اتّصال دائمی است ؛ یعنی دردمندی و رنجبری، چنان با آب و گِل انسان آمیخته و در مسیر انسانها، گردو خاک می کُند که گویی ما برای دیدن آن و همراهی با آن، پدید آمده ایم!
نظامی در چند بیت پیشتر، خود را به مضمون قرآنی (آیه چهارم سوره بلد) نزدیک تر می کند:
خاک تو آن روز که می بیختند
از پی معجون دل آمیختند
خاک تو آمیخته رنجهاست
در دل این خاک، بسی گنجهاست
قیمت این خاک به واجب شناس
خاکسپاسی بکن، ای ناسپاس!
مولوی، رنج را برای تطهیر انسان، لازم می داند و آن را نوعی «ریاضت اضطراری» می خواند. زیرا آدمیان، همگی باید تا رسیدن به مقصود نهایی، سیر و سلوک کنند ؛ اما برخی تن به این سلوک ریاضت آلود نمی دهند و جای آن را در زندگی خود، خالی می گذارند. این دست از آدمیان، گرچه خود را از رنجهای اختیاری آسوده کرده اند، اما همچنان بدان نیازمندند. بدین روی، خداوند، خود بنا بر تدبیر حکیمانه اش آنان را ریاضت می دهد و به سیروسلوک غیراختیاری می گمارد. این سلوک اضطراری و ناخواسته، با پدیدارشدن رنجهای پی درپی در جان و جسم آدمی، صورت می بندد:
آدمی را پوست نامَدبوغ دان
از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تیزش مالش بسیار ده
تا شود پاک و لطیف و بافره
ور نمی تانی، رضا ده، ای عیار!
که خدا رنجت دهد بی اختیار
که بلای دوست، تطهیر شماست
علم او بالای تدبیر شماست
چون صفا بیند، بلا شیرین شود
خوش شود دارو، چو صحّت بین شود.
رنج بی اختیار که گاه خداوند، مرحمت می فرماید، همان ریاضتها و خودداریهایی است که آدمی باید خود آن را برمی گزید و به اختیار، تن بدان می داد ؛ ولی چون به شیرینیهای کاذب و زودگذر، عادت دارد و به آسودگی تن خود کرده است، خداوند، به علم بی نهایت خود، آن را بر سر راه او می گذارد:
چند گویم من تو را کین انگبین
زهر قتّال است، از آن دوری گزین
لیک تلخ آمد تو را گفتار من
خواب می گیرد تو را اِنذار من
خواجه! آخر یک زمان بیدار شو
وز حیات خویش برخوردار شو
هین روش برگیر و ترک ریش کن
در فنا و نیستی تفتیش کن.
به اعتقاد وی، انسانی که دل او از تلخیها پرخون است، از همه تلخیها و رنجهای معمول در میان انسانها، بیرون می آید و حدیث تلخ نصیحتگو، همچون شوینده ای معجزه گر، درون آدمی را از تلخیها و آلودگیها می شوید و می پیراید:
زان حدیثِ تلخ می گویم تو را
که ز تلخیها فرو شویم تو را
تو ز تلخی چون که دل پرخون شدی
پس ز تلخیها، همه بیرون شدی.
و خلاصه آنکه اگر خداوند، آدمی را در رنج آفریده است، برای آن است که از راه این ضد، خوشدلی را بدو هدیه دهد و او را به کامیابیهای جاوید و خوشایندهای بی مثل و مانند، راه نماید:
رنج و غم را حق، پی آن آفرید
تا بدین ضد، خوشدلی آید پدید.



پایان رنج

بنابراین، در تفسیر کسانی مانند مولوی، خلقت آدمی در میانه رنجها و تلخیهای جانگزا، برای آن است که آدمیان بتوانند طعم خوش حیات پاکیزه را نیز بچشند و راهی به دیار کامیابیهای روحانی بیابند ؛ زیرا بهشتِ خوشایندها در محاصره ناخواستنیهاست و دوزخ ناکامی، میان تنعّمات و برخورداریهای فریبکار، نشسته است. این حقیقت بزرگ را، از زبان معصوم(ع) بشنویم که گفته است:
«بهشت را در میان آنچه نمی خواهی، گذاشته اند و دوزخ را در میان آنچه دوست داری».
همراهی رنج با گنج در سنت ادبی ما نیز، حکایت از همین حقیقت دارد. رنج و گنج، در نوشتن و تلفظ، بسیار به یکدیگر نزدیک اند ؛ شاید برای آنکه در عالم واقعیت نیز، همین اندازه به هم نزدیک اند. درسی که می توان از این نکته قرآنی و توضیحات ادبی آن آموخت، آن است که:
1 . آدمی را از رنج و درد و ناکامی، گریزی نیست ؛
2 . اگرچه این رنجوریها را خود نمی آفرینیم، ولی منشأ و خاستگاهی در بیرون از وجود ما ندارند ؛
3 . باید رنج را استقبال کرد و از آن، درس آموخت و خود را با آن تطهیر کرد؛
4 . رنجی که منشأ آن خلقت و برنامه هستی است، بسی خوش تر و بهتر از کامیابیهایی است که اساس آن بر انحراف از فطرت خویش است؛
5 . پایان این رنج بی پایان، گنج شایانی است که ما را انتظار می کشد!

نظرات 2 + ارسال نظر
سیتاک سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:55 ق.ظ http://sitaak.blogsky.com/

سلام
مطلب بی نهایت مفید و زیبایی بود . ممنون از به اشتراک گذاشتن دانسته هایتان .

سلام
ممنونم ا زحضورتون ...

دورافتاده یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 12:10 ق.ظ http://khe-mesle-khoda.blogsky.com

یاد روایتی می افتم که واقعیات زندگی ما و بسیار زیباست ...

بدان و آگاه باش که خداوند پنج چیز را در پنج چیز دیگر قرار داده اما مردم آن را در پنچ چیز دیگر جستجو می کنند، پس نمی یابند:

خداوند علم را در کوشش و سختی قرار داده،
اما مردم آن را در راحتی و آسایش می جویند،
پس نمی یابند.

عزت را در فرمانبرداری از خودش قرار داده،
اما مردم آن را در خدمت به پادشاهان می جویند،
پس نمی یابند.

ثروت و بی نیازی را در قناعت قرار داده،
اما مردم آن را در زیادی مال می جویند،
پس نمی یابند.

رضایت و خشنودی را در جنگ با نفس قرار داده،
و مردم آن را در خدمت به نفس می جویند،
پس نمی یابند.

و سرانجام خداوند لذت و آسایش را در بهشت قرار داده،
و مردم آن را در دنیا می جویند،
پس نمی یابند.

سلام ...
این روز بر شما مبارک باشه؛
آرزوی سلامتی ... [گـل]


سلام ...
متشکرم
همونطورکه فرمودین روایت بسیار زیبائیه ... ممنونم
عید برشما مبارک و با آروزی سلامتی و سعادت ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد