روز بالا آمده بود که جنگ آغازشد و ملائک به تماشاگه ساحتِ مردانگی و وفای بنی آدم آمدند.
مردانگی و وفا را کجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ ، آنجا که راه همچون صراط از بطن هاویه آتش می گذرد؟...
دین دار آنست که در کشاکش بلا دین دار بماند، وگرنه در هنگام راحت و فراغت و صلح وسلم ، چه بسیارند اهل دین، آن جا که شرط دین داری جز نمازی غُراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند بر گردخانه ای سنگی نباشد.
چه باید گفت ؟ جنگ در کربلا درگیراست و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر که هیچ پیوندی آنان را به کربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آن جا برکرانه فرات ، در دهکده عقْر... دورتر در کوفه ، در مکه ، مدینه، شام ، یمن ، ... زنگبار، روم ، ایران ، هندوستان و چین... طوفان نوح همه زمین را گرفت، اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را در خود گرفته است . چه باید گفت با سبکباران ساحل ها که بی خبر از بیم موج و گردابی چنین هایل، آن جا برکرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟
... و از آن فراتر ،از فراز بلند آسمان کهکشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمارآسمان لایتناهی ،منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانوارانی شگفت هریک با آسمان لایتناهی در درون، اما بی خبر از غیر، سر در مَغاره تنهائی درون خویش فرو برده ، سرگرم با هیاکل موهوم و انگاره های دروغین ... و این هنگامه غریب در دشت کربلا. آیا جای ملامتی هست؟
آری ، انسان امانت دار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عکسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.
طوفان کربلا طوفان ابتلائی است که انسانیت را در خود گرفته و آن کرانه های فراغت،سراب های غفلتی بیش نیست.