در حسرت تیمارت هستم که دستی شود بر سرم و چشمی که گرمای محبتی در دلم بکارد و در حسرت شکستنم. بغضی که این گونه در گلو سنگینی می کند.
می گویندهمسایه ای ، نزدیکی . آنقدر نزدیک که هیچ گاه سایه ات از سرم جدا نمی شود.
می گویند که عاشقی و شیدا ، و عاشق و شیدا می خواهی و خاک را آنقدر با زلال لطفت ارزش می دهی که همرازت شود.
می گویند مهربانی ، آنقدر که مهربانی مادر ، در پیش مهر تو هیچ است بلکه کمتر از هیچ و من در حسرتم در حسرت یک جام ، راز و نیاز و یک کام سیر اشک.
ای نزدیک ترین همسایه ! در حسرت آنم که خود را در اقیانوس بی کران آغوشت رها کنم . در حسرتم ، که واژه عشق را بفهمم و شیدائی را به پرواز در آیم . اما چه کنم که نمی توانم . بی بال و پرم و قفس همچنان سنگین و پابرجا.
شرمسارم ، شرمسار عصیان و کشتن انسانیت در قفس حیوانیت ، شرمسارم .
شرمسارم و فریادی و ناله در من نمی خروشد. بغضی و ضجّه ای در من نمی شکند.
می دانی من با دلهره ای جانکاه تو را می خوانم. تو را که مهرت بر خشم سایه افکنده و رحمتت بر غضبت پیشی گرفته .
تو را می خوانم ای نزدیکترین همسایه که تنهایم، غریبم. تو را که با آشنائیت غربتی نیست و در همنشینی ات تنهائی .
در حسرت تیمارت هستم که دستی شود بر سرم.
و این نزدیک ترین همســـایه، تنها همسایه ای است که هم سایه است ...
او که سایه به سایه هست ... باشد که رسم همسایگی را رعایت کنیم ...
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا ...
نرم باز آمد و بگرفت در آغــــوش مـــرا ...
بسیار متشکرم از حضورتون و نوشته های بسیار زیباتون...